IRANMEHR
آینده از آن توست
لوگو ایرانمهر
+
کاربرد کلمه «Head» در اصطلاحات انگلیسی
امتیاز کاربران: 5/5
نویسنده: ایرانمهر
18 تیر 1398

کاربرد کلمه «Head» در اصطلاحات انگلیسی

کاربرد کلمه «Head» در اصطلاحات انگلیسی

انگار ناف اصطلاحات زبان انگلیسی را با کلمه‌ی head بریده‌اند. در این مطلب به شما اصطلاحات و ضرب‌المثل‌هایی را معرفی می‌کنیم که در آن‌ها از کلمه‌ی «head» استفاده شده است. معنی هر اصطلاح را تعریف کرده‌ایم و برای هر کدام دو مثال زده‌ایم تا به کمک آن‌ها بتوانید این اصطلاحات رایج آمیخته با «head» را بهتر درک کنید.

دوره های آموزش زبان انگلیسی

دوره های حضوری آموزش زبان انگلیسی برای کودکان آموزش زبان انگلیسی برای نوجوانان آموزش زبان انگلیسی برای بزرگسالان
دوره های آنلاین آموزش آنلاین زبان انگلیسی برای کودکان آموزش آنلاین زبان انگلیسی برای نوجوانان آموزش آنلاین انگلیسی برای بزرگسالان
دوره های خصوصی آموزش خصوصی زبان انگلیسی برای کودکان آموزش خصوصی زبان انگلیسی برای نوجوانان آموزش خصوصی انگلیسی برای بزرگسالان
دوره های خصوصی آنلاین آموزش خصوصی آنلاین زبان انگلیسی برای کودکان آموزش خصوصی آنلاین زبان انگلیسی برای نوجوانان آموزش خصوصی آنلاین انگلیسی برای بزرگسالان

Able to do something standing on one’s head

معنی: مثل آب خوردن، کاری را به راحتی انجام دادن

  • He’s able to count backward standing on his head.

او می‌تواند مثل آب خوردن اعداد را از زیاد به کم بشمارد.

  • Don’t worry about that. I can do it standing on my head.

نگران آن مسئله نباش. به راحتی می‌توانم انجامش بدهم.

Bang your head against a brick wall

معنی: آب در هاون کوبیدن/ تلاش برای انجام کاری که هیچ شانسی برای موفقیت در آن ندارید.

  • I’ve been banging my head against a brick wall when it comes to finding a job.

وقتی پای کار پیدا کردن به میان می‌آید، باید سرم را به دیوار بکوبم و تلاشم بی فایده است.

  • Trying to convince Kevin is like banging your head against a brick wall.

تلاش برای متقاعد کردن کوین مثل آب در هاون کوبیدن است.

Beat something into someone’s head

معنی: با تکرار زیاد درس دادن/ مطلبی را در کله‌ی کسی فرو کردن

  • Sometimes you just need to beat grammar into your head.

گاهی باید قوانین گرامر را در کله‌ی خود فرو کنید.

  • My father beat the importance of kindness into my head.

پدر من اهمیت مهربانی را در سرم فرو کرد.

Bite someone’s head off 

معنی: انتقاد شدید از کسی/ کسی را کوبیدن/ بی‌دلیل سر کسی داد زدن و با او به تندی صحبت کردن

  • Tim bit my head off last night at the party.

دیشب در مهمانی، تیم با من تند برخورد کرد.

  • Don’t bit my head off just because I made a mistake.

به خاطر یک اشتباه کله من رو نکن!

Bring something to a head 

معنی: باعث به وجود آمدن یک بحران

  • We need to bring the situation to a head to get a resolution.
  • برای پیدا کردن یک راه‌حل باید موضوع را مطرح کنیم.
  • The immigration situation brought the political crisis to a head.
  • مهاجرت می‌تواند باعث به وجود آمدن بحران سیاسی شود.

Bury one’s head in the sand 

معنی: چیزی را کاملا نادیده گرفتن

  • You’re going to have to face the situation and not bury your head in the sand.
  • شما باید با مشکلات رو به رو شوید و آن‌ها را نادیده نگیرید.
  • He chose to bury his head in the sand and not confront her.
  • او ترجیح داد موضوع را نادیده بگیرد و با آن دختر رو به رو نشود.

Can’t make heads or tails out of something

معنی: سر در نیاوردن/ نفهمیدن

  • I hate to admit that I can’t make heads or tails out of this math problem.
  • از اینکه اعتراف کنم از این مسئله‌ی ریاضی سر در نمی‌آورم، متنفرم.
  • The politicians can’t make heads or tails out of the current employment crisis. 
  • سیاستمداران بحران اشتغال فعلی را نمی‌فهمند.

Drum something into someone’s head

معنی:‌ چیزی را در کله‌ی کسی فرو کردن/ با تکرار زیاد به کسی درس آموختن

  • I had to drum German grammar into my head for two years before I could speak the language.
  • قبل از اینکه بتوانم آلمانی صحبت کنم، دو سال گرامر را جوییدم و در مغزم فرو کردم.
  • I suggest you drum this into your head for the test next week.
  • بهت توصیه می‌کنم تا برای امتحان هفته‌ی آینده خودت را خفه کنی (حسابی درس بخوانی).

Fall head over heels in love

معنی: عمیقا عاشق شدن

  • She fell head over heels in love with Tom.
  • او عمیقا عاشق تام شده است.
  • Have you ever fallen head over heels in love?
  • تا به حال عمیقا عاشق شده‌ای؟

From head to toe

معنی: از سر تا پا (پوشاندن یا غرق شدن در چیزی)

  • He’s dressed in blue from head to toe.
  • او سرتاپا لباس آبی پوشیده است.
  • She’s wearing lace from head to toe. 
  • او سرتاپا لباس توری پوشیده است.

Get a head start on something

معنی: کاری را زود شروع کردن

  • Let’s get a head start on the report tomorrow.
  • بیا فردا اول بریم سراغ گزارش.
  • She got a head start on her homework immediately after school.
  • او بلافاصله بعد از مدرسه باید تکالیفش را انجام بدهد.

Get your head above water

معنی: با وجود تمام سختی‌ها، به زندگی ادامه دادن

  • If I can find a job I’ll be able to get my head above water.
  • اگر من شغلی پیدا کنم، می‌توانم با وجود تمام سختی‌ها به زندگی ادامه دهم.
  • Study these pages and you’ll get your head above water.
  • این صفحات را مطالعه کن تا بتوانی با وجود تمام سختی‌ها ادامه دهی.

Get someone or something out of one’s head

معنی: کسی را از افکار و ذهنتان پاک کردن ( معمولا در حالت منفی به کار می‌رود).

  • I’m really upset that I can’t get her out of my head.
  • خیلی ناراحتم که نمی‌توانم او را از ذهنم پاک کنم.
  • She spent three years getting those experiences out of her head.
  • سه سال طول کشید تا بتواند آن تجارب تلخ را از ذهنش پاک کند.

Give someone a head’s start

معنی: به کسی فرصت دادن/ وقتی در برخی از مسابقات به رقیب خود اجازه می‌دهید که او بازی را شروع کند.

  • I’ll give you twenty minutes head’s start.
  • دوازده دقیقه به تو وقت می‌دهم تا زودتر شروع کنی.
  • Can you give me a head’s start?
  • ممکن است فرصت بدهی تا اول من شروع کنم؟

Go over someone’s head

معنی: سردرنیاوردن/ عدم توانایی درک یک موضوع

  • I’m afraid the joke went over her head.
  • می‌ترسم که نتواند شوخی را درک کند.
  • I’m afraid the situation goes over my head. 
  • می‌ترسم که کنترل اوضاع از دستم خارج شود ( می‌ترسم نتوانم شرایط را درک کنم).

Go to someone’s head

معنی: احساس غرور و برتری

  • His good grades went to his head.
  • نمرات خوبش باعث شد مغرور شود.
  • Don’t let your success go to your head. Stay humble.
  • اجازه نده که موفقیت‌هایت تو را مغرور سازند.  همیشه متواضع باش.

Have a good head on your shoulders

مغزش خوب کار می‌کند/ باهوش بودن

  • She’s got a good head on her shoulders.
  • مغزش خوب کار می‌کند.
  • You can trust him because he’s got a good head on his shoulders.
  • تو می‌توانی به او اعتماد کنی، چون مغزش خوب کار می‌کند.

Head someone or something off

معنی: از کسی یا چیزی جلو زدن

  • Let’s head them off at the pass.
  • بیا از آن‌ها جلو بزنیم.
  • We need to head the problem off.
  • ما باید از مشکلات عبور کنیم.

Hit the nail on the head

معنی: راجع به موضوعی کاملا حق داشتن

  • I think you hit the nail on the head.
  • فکر می‌کنم کاملا حق با تو است.
  • His answer hit the nail on the head.
  • پاسخ او کاملا درست است.

In over one’s head

معنی: کار خیلی شاق و سختی انجام دادن

  • I’m afraid Peter is in over his head with Mary.
  • می‌ترسم که پیتر مشکل خیلی سختی با مری داشته باشد.
  • Do you ever feel that you’re in over your head?
  • آیا احساس می‌کنی که این موضوع از تحمل تو خارج است؟

Lose your head

معنی: عصبانی یا مضطرب شدن

  • Don’t lose your head over the situation.
  • در شرایط مختلف عصبانی نشو.
  • She lost her head when he told her he wanted a divorce.
  • وقتی همسرش به او گفت که طلاق می‌خواهد، خیلی عصبانی شد.

چقدر این پست برایتان مفید بود؟
1
2
3
4
5
5 از 5 از 1 رای

نظر خود را با ما در میان بزارید

لغو پاسخ

مقالات مرتبط

جهت مشاوره رایگان کلیک کنید